تبليغاتX
نیلوفر آبی

نیلوفر آبی

ادبی و شعر و گفتگو با خدا و زمزمه های عشق

من...

من دانشگاه قبول شدم...

مرسا باورت میشه؟؟

خدایا شکرت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 0:28  توسط مرسا  | 

باز هم آمدم

سلام.
من دوباره برگشتم...
اي خدا چه دلم تنگ شده بود....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:31  توسط مرسا  | 

 

 

سلام

هر چقدر فکر کردم دیدم نمی تونم ننویسم ،اگه اهل نوشتن باشی می فهمی چی می گم ،نوشتن هم عین نقاشی است، اگه رنگ و قلمو ی نقاش ازش جدا بشه می میره و من چه عجیب که هم نقاشم و هم می نویسم و نتونستم با ننوشتنم کنار بیام؟

به هر حال نیلوفر آبی همین جا برای همیشه بسته می شه و دیگه آپدیت نمی شه

این تنها کاری است که تونستم برای دل غمگینم انجام بدم تا لااقل از این غمگین تر نشه!

دیگه نمی خوام اینجوری بنویسم ،اما وبلاگم رو حذف نمی کنم چون معمولا من گدشته هام رو نگه می دارم!که شاید همین اشکال کار من است؟

و دیگه اینکه اگه دوست داشتین می تونین به وبلاگ جدیدم سر بزنین و احوالم را بپرسید ،چون بسیار تفاوت داره با بوی نرگسی ...

.دیگه اینکه تو این 7 ماه دوستان زیادی پیدا کردم که امیدوارم این دوستی پایدار بمونه ،و بخصوص آشنایی با فهیمه عزیزم که خیلی خاطرش رو می خوام،و خیلی های دیگه...

دیگه اینکه  با بوی نرگسی خداحافظی می کنم شاید علت این وداع خوابی است که چند شب قبل دیدم !!

و آدرس وبلاگمhttp://faslesheidaee.blogfa.com/

 

و حرف آخر اینکه:

روزگار غریبی است نازنین!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 22:39  توسط مرسا  | 

 

دیشب به من گفتی

چرا اینقدر آه می کشی ؟

و من گفتم دلم گرفته است

و تو گفتی برخیز ،برخیز و دستت را بر پوست کشیده ی شب بکش.

 

....

سلام

شاید دیگه ننوشتم

نمی دونم اگه با دلم کنار بیام

شاید هم نتونم

فعلا دارم  با خودم کلنجار می رم

اما ....

اگه خواستم بنویسم

دیگه اینجوری نمی نویسم...

نمی دونم به هر حال هر چی بشه می شه دیگه...

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 22:34  توسط مرسا  | 

سلام

گاهی اوفات...

امروز

نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بگم

سکوت عین همیشه.......................................................................

چشمانم

به انتظار حضور تو خیس در خیس اند

نمی دانم

این تشویش

روح مرا به سان کدامین ثانیه ها

رها خواهد کرد.

    

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:58  توسط مرسا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:49  توسط مرسا  | 

 

ای کاش می دانستم

آن بوی غریب آشنایی را

از کدامین بهشت ربوده ای...

 

آنگاه که نگاهت

فراسوی چهره ام

آنسوی آسمانه را نشانه می رود

در اعماق برکه روشن چشمانت

نی نی گلهای

نیلوفر

موج می زند

موج در موج

و غرق در سرور

همچون پگاهی خجسته

در نخستین بامدادان آفرینش

آنگاه است که

..

در این دیار

بسی بیشتر بمان

کاینجا تو را

همچون

آسمان غرق در بارش

می توان ستود.

...

 

سلام

عید همه مبارک

امید دارم سال پر از شادی داشته باشین همه همه

یادتون نره همه رو دعا کنین.

همین

جز اینکه باز همچون همیشه دلتنگتم

کاش که امسال دیگر ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:21  توسط مرسا  | 

 

به نام خدای تنهایی هایم

الان آخرین 5 شنبه سال 1384 است ،یه کمی فکر می کنم میبینم که چفدر زود زمان گذشت ،ناگهان چقدر زود دیر شد...

دلم برای همه چیز تنگ شده ،اما نمی دونم چرا بوی عید مثل هر سال برام خوشایند نیست ،شاید به خاطر اینه که عزاداریم،شاید به خاطر اینکه 1 فروردین اربعین است،و شاید های زیادی که...

نمی دونم از یک چیزی میترسم از اینکه ماه صفر تموم بشه و اون اتفاق بیافته و از دست بدم تنها کسی رو که ....

،وای نه این ممکن نیست یه جورایی...

نه مگه ممکنه؟؟؟

داره میاد ،

صدای فدمهاش رو می شنوم...

دلم می خواست می رفتم فرودگاه استقبالش ،بعد توی چشماش نیگا

 می کردم و می گفتم که چقدر دوسش دارم و چقدر تنها ترم ،بعد یه بغل گلهایی که براش خریده بودم رو می دادم به خودش خودش،بعد اون نیگام می کرد و می گفت :تو دیگه تنها نیستی.

چرا همیشه این چیزا مال تو رویا هاست ،فقط توی خواب می شه اتفاق بیافته،اما نه خودش گفت هر چیزی ممکنه خودش گفت ،خودش گفت که دعا کنم ،منم دعا کردم و می کنم ،خودش گفت...

سال دیگه تموم شد و کلی اتفاق توی سال 84 افتاد که ...

راستی من هر سال واسه همه تخم مرغ رنگ می کنم ،باید دست به کار شم آخه تا خود 1 شنبه ظهر می رم  درمانگاه ،باید دست به کار شم ،راستی تو می دونستی از اول اول که من این کارو می کردم فقط برای تو بود،می دونستی؟

خوب دیگه ،دیگه چی بگم ،جز اینکه باز دلتنگم ،و لحظه شماری می کنم تا تو ...

یا امام حسین خودت...

تا 1 شنبه ...

یا حق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 20:23  توسط مرسا  | 

 

به نام خدای ...

دستانم دوباره در حرکت اند و می نویسند آنچه را که همیشه می نوشته اند ،

باد می آید و شیشه های پنجره را در هم می کوبد،ارتعاش صوت اش درونم را پر از وحشتی می کند که آهنگی پر از آشنایی دارد،ترس از تنهایی، همیشه همین طور است ،باد و سو سوی رعب انگیزش مرا به یاد تنهایی ام می اندازد..

نمی دانم چرا تنهایی رهایم نمی کند...

اینجا نشسته ام و کمی سکوت می کنم ،بعد به یاد خوابی که دیشب دیده بودم می افتم،نمی دانم چرا خواب تو را می بینم،نمی دانم؟ ای کاش من هم به جای کسی بودم که تو هنوز برایش دلتنگی ،هر چند که گفتی من دلتنگ کسی نیستم ،اما می دانم که حرفهایت هم ...

تو دلتنگش هستی و او تو را ترک کرده ،چرا ......................؟

کاش می فهمید و ترکت نمی کرد،و نفهمید و رفت...

و حال من دلتنگم برای تو و تو نمی دانی و رفته ای ،کاش می دانستی و نمی رفتی!کاش می شد برگردی و دوباره به چشمانم بنگری تا بدانی که چقدر.........

هنوز هم باد می آید ،وای وای و این ترس نهفته دوباره آشکار شده و من را ...

راستی بهار در حال آمدن است ،حس می کنی ،نمی دانم چرا من حس نمی کنم؟یا شاد هم ...وای بهار بهار،یاد آور ....

...

سلام

امشب شد 40 شب که من زیارت عاشورا می خوندم ،و حال باید به انتظار بشینم وببینم آقایم حسین ،چه می کند با این دلم..

یا حسین

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 23:13  توسط مرسا  | 

پیش از آن که ترکش گویی

پیش از آخرین وداع

لحظه ای درنگ کن

درنگ کن

بایست و به چشمانش بنگر..............

چه می بینی

چه می بینی؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:28  توسط مرسا  | 

 

به نام خودش

یا امام رضا ازت ممنونم هر چند که این حرف من ..........

مدتی هست که قلمم را به دست نگرفتم ،هرچند که من همیشه می نویسم در درونم و در ذهنم همیشه می نویسم،اما بازهم دلم تنگ بود برای نوشتن.

یاد روزهای سختی که این چند روز پشت سر گذاشتم ،روحم را می لرزاند،و آرامشی که اکنون بدست آورده ام،و شادی وصف نا پذیری از وجودم سرشار می شود.

خدایا سپاسگزارم.

 

...

من می نویسم ،تو می نویسی ،و شاید همه می نویسند..

من برای تو می نویسم ،از دلتنگی هایم برایت می گویم و تو گوش می دهی و تنها سکوت می کنی،همین سکوتت هم برایم کافی است،

تو می نویسی ،اما نمی دانم دلتنگ چه هستی ،شاید هم می دانم ،نمی دانم !!!!!!!!!

و همه می نویسند چون دلتنگند،این روزها همه دلتنگ اند ،دلتنگ!؟

و این قلم است که می نگارد و می نگارد...

دیشب از پنجره به آسمان نگاه می کردم ،چندین شاخه از گلهای میخک رقصان از آسمان ستاره ناهید پایین آمدند،و عطر اساطیری میخک همه جا را مملو کرد.

راستی عطر اساطیری میخک می آید ،می شنوی؟

اگر شیدا باشی ،حتما حس خواهی کرد ،حس خواهی کرد ،حس خواهی کرد.

...

سلام به همه

امروز که بعد 2 هفته به وبلاگم سر زدم دیدم که چقدر تنهایم ،هر چند که من همیشه می نویسم تا ...

نه شاید هم تنها نباشم ،شاید .

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط مرسا  | 

سلام

وقتی حرفی ندارم برای گفتن

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:44  توسط مرسا  | 

 

به نام خدای مهربونم

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چرا خسته ام ،راستی چرا خسته ام؟تو می دانی؟

به اطرافم می نگرم و غم از سراسر وجودم غلیان می زند ،دیشب باز هم خواب دیدم ،راستی چرا خواب می بینم؟ هدفون توی گوشم است و صدای آهنگ توی گوشم می پیچه ،یکی از آهنگهای محسن یگانه است خیلی دوست دارم صداشو،مخصوصا آهنگ برو برو الان داره می خونه:

................اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت خاص بمونه پیشش ولی تو قلبه اون جایی نداشت.......................................................

داره می خونه وای ی ی ی ی بسه دیگه خسته شدم 

آهنگ و عوض می کنم شوق نفس، سروش ،وای اینو هم خیلی دوست دارم داره می خونه می خونه: عشق من یادم کن گاهی که به دل دارد آهی تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من  بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویش و من مست عشقم

اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم  .............................اگه نباشی می میرم

تا هستم با یادت شادم آخه دل بر تو دادم .................................

داره می خونه ...........................

وای باید شروع کنم درس بخونم ...........باید ولی می ترسم می دونی چرا؟

چون پارسال که خیلی خوندم حتم داشتم قبول می شم اما نشد  نشد

تا 2 روز توی اتاقم فقط گریه می کردم فقط گریه....................

شاید از شکست می ترسم  شاید ...خودمم نمی دونم

به نقاشی هام نیگا میکنم دلم می گیره اونا رو هم تنها گذاشتم سه پایم و قلموهام همه خاک گرفتن

دلم براشون تنگ شده  ........................................،راستی چرا خاک گرفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محیط کارم رو خیلی دوست دارم با محیط اش اخت شدم، دل بستم،شاید به خاطر اینه که خیلی تحویلم می گیرن،ای کاش توی این دنیا هیچ کی منو دوست نداشت اما فقط .......

وای ی ی ی ی ی ی

فکرشو بکن قبول نشم ،طرحم هم مرداد تموم می شه ، وای خدایا اون وقت چیکا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای امروز 21 محرم است ، فقط 9 شب دیگه مونده  ،یعنی آقاجون دعام رو مستجاب می کنه؟

اگه همه اینا با هم نشه چی ؟اونوقت چیکا کنم؟

می ترسم ، وگریه می کنم عین همیشه اشکهایم مرا آرام می کنند

می ترسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا من می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۸۴/۱۱/۳۰

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 18:41  توسط مرسا  | 

سلام

الان داره برف می باره ،خیلی ناز است.......................

من زمستون رو خیلی دوست دارم مخصوصا هوای برفی

توی شب و آسمون هم یه رنگ خاصی می شه ،سرخ سرخ

وقتی هوای سرد رو تنفس می کنی یه نقس عمیق عمیق

احساس سبکی خاصی از همه وجودم لبریز می شه...

آدم برفی  آدم برفی  افسانه کودکی هایمان

دیگه اینکه کلی دوست دارم زمستون رو دیگه خوب!!

دیگه چی بگم خوب ....

 

راه میروم

آرام آرام

وجاده پر از برف

آرام بر می گردم

کسی پشت سرم نیست

و تنها

جای پایم

روی برف

نور افشانی می کند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 23:23  توسط مرسا  | 

به نام خدایم

می خوام بنویسم

 

خسته ام خسته

وقتی فکرش رو می کنم می بینم هیچ چیزی به حالم فرق نمی کنه

ای مرسای... آخه تو چرا اینقدر دلت میگیره هان؟

چت شده؟ چرا دست از سر خودت و بقیه آدمای دورو برت بر نمی داری ؟

آخ مرسا مرسا دلم واست تنگ شده .................

مرسا عزیز دلم چرا اینقدر اشک میریزی ؟چرا نمی خوابی ؟چرا اینقدر فکر می کنی ؟

مرسا مرسا مرسا صدامو می شنوی ؟هان؟

آخه چرا حرف گوش نمی دی ؟

دنیا عوض شده خیلی و همه آدمهای دور و برش هم تغییر کردن

حتی ..............

مرسا تو چرا تغییر نمی کنی ؟چرا همه چیز رو فراموش نمی کنی ؟

با تو ام با تو با تووووووووووووووووووووووووووووو

مرساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اشکاتو پاک کن چی بگم تو که حرف کسی رو گوش نمی دی ...........!!!!!!!!!!!!!

آه خدایا دوباره دلم پر از غصه شده خدایا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلم می خواد اسمتو صدا کنم اما می دونم که نمی شنوی

...........................

باید برم وضو بگیرم و صلوات بفرستم با تسبیح خودم خودم

تسبیح خودم..............................!!!!!!!!!!!

این تنها کاری است که آرومم می کنه

یاد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

همین

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:32  توسط مرسا  | 

مهدید  عزیزم تولدت مبارک

اونقدر خوبی که نمی تونم  چیزی بنویسم خوبی خوبی خوبی....................

فقط می تونم بگم یه عالمه دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:53  توسط مرسا  | 

 

...

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي باران باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران باران

پرمرغان نگاهم را شست

خواب روياي فراموشي هاست

خواب را دريابيم

كه در آن دولت خاموشيهاست

من شكوفائي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم

من ندائي كه به من ميگويد

گرچه شب تاريك است

دل قوي دار سحر نزديك است

دل من در دل شب خواب پروانه شدن ميبيند

مه در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا ميچيند

آسمانها آبي است

پر مرغان صداقت آبي است

ديده در آينه صبح تو را ميبيند

...

(حمید مصدق)

سلام

امشب  شب ۱۳ محرم است و من ۱۳ شب است که هر شب زیارت عاشورا می خونم

هنوز ۲۷ شب مونده تا ۴۰ شب بشه

ینی ممکنه یه چیزی رو با تمام وجود از آقا بخوای و اون اجابت نکنه ؟!!!!!!!!!!!!!

یا حسین خودت حاجت همه رو روا کن

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:38  توسط مرسا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:23  توسط مرسا  | 

فرشته بيکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 13:38  توسط مرسا  | 

ويژه محرم 5

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

می خوام براتون یک خاطره تعریف کنم دوست دارین ؟

 

یادم میاد اونروز همه وجودم پر از شوق بود

قرار بود صبح عاشورا از طرف دانشگاه با یک هیئت خیلی زیاد از همه دانشجوها از محل دانشگاه تا حرم به صورت دسته وار بریم

شب تاسوعا هم تا نیمه های صبح توی پردیس دانشگاه عزاداری کرده بودیم هیچ وقت توی عمرم اونقدر سینه نزده بودم برای آقا، آخه برای دخترا کم پیش میاد تا بتونن از این فیض نصیب ببرن، اما اون شب بین همه ی ما یک شور عجیبی بود همه یک حلقه زده بودیم و حسین رو فریاد می زدیم

یادش بخیر !

و صبح عاشورا که ساعت 7 از پردیس به صورت یک دسته عظیم به سوی حرم حرکت کردیم...

یک الامات هم که روش نوشته بود :

هیئت عاشورایی دانشگاه علوم پزشکی مشهد

و همه به روی پیشونی هامون سربند زده بودیم که روش نوشته بود

 

یا حسین..................

وای که چه حسی داشت اون همه راه رفتن که از صبح تا ظهر طول کشید فقط به عشق آقا...........

و چقدر هم شلوغ بود همه ی خیابون پر بود از هیئت های مذهبی که خیلی هم گسترده بودن، آه که چقدر اشکهایم برای حسین رفت و چقدر دلم به عشق آقا تپید

و وقتی که به حرم رسیدیم صدای یاحسین فقط به گوش می رسید ..........

دلم بدجوری گرفته هر چه قدر که اشک می ریزم بغض توی گلو رهایم نمی کند!

آرزوی کربلا همه وجودم را التماس دارد اما امکانش نیست نیست نیست...

یاد اون سال که  محرم توی مشهد بودم و روز عاشورا رو توی حرم سر کردم چه حال خوبی داشتم اما امسال....

آه می گن واقعا باید قسمت بشه، حقیقت همینه همین...............

کاش آقا منو پیش خودش نگه می داشت ای کاش ای کاش

وای که چقدر دلم هوای حرم رو کرده...............

یا حسین خودت حاجت همه رو توی این شب روا کن

حاجت منم ...

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 21:8  توسط مرسا  | 

ويژه محرم 3
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 21:6  توسط مرسا  | 

وقتی دست پنجره خالی ست و باران نمی بارد

و بر شاخه های یاسمن جای پای زاغ است

و باغچه در انتظار ابر می سوزد

وقتی دریا در خود می گرید

و ماه در حجاب آب خفته است

و ساحل تنهای تنهاست

از آن سو...

بوی عطر تو می آید

و باغ خزان زده خیال من

سرشار از گل امید تو

به وسعت بهار

 

...

همه این گلها برای خود خودت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 14:59  توسط مرسا  | 

سلام

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 14:56  توسط مرسا  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:9  توسط مرسا  | 

آخ اگه بدونی چقدر دلم تنگ شده

تنگ شده

تنگ شده

تنگ شده.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:2  توسط مرسا  | 

به نام خدای خوبم

سلام به همه و خود خودت

محرم اومد...........................

راستی جاتون خالی دیشب حلیم خوردم کلی خوشمزه بود ولی از امشب باید به جای تو هم بخورم اکشال نداره که

دیگه اینکه حال و هوای همه جا عوض شده یه بوی خاصی می آد عطر محرم

می گن اگه از اول محرم تا ۴۰ شب زیارت عاشورا بخونیم هر شب آفا حاجت می ده

منم دیشب ازش خواستم و می خوام تا ۴۰ شب این کارو بکنم آقاجون ترو خدا منو ناامید نکن

دیگه اینکه باید کلی دعا کنم  که حتما همیشه همینجوری بوده و خواهد بود

آهای خبر نداری                 دلم داره.............

بگین هنوز داد می زنم....................

همین دیگه...

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:38  توسط مرسا  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

امشب اولین شب محرم است و از فردا ایام ماه محرم آغاز می شه

 

دل هرکی یه یاری داره    یه یاری داره

دل ما با حسین است

 

دل ما با حسین است

 

همه دارو ندار من همه بود و نبود من

 

همه هستی من خدا می دونه حسین است

 

کلامی که دل می بره صدای یا حسین است

 

صدای یا حسین است

خدا می دونه خدا می دونه

 

بهشت من حسین است جهنم کاری باش نداره

 

دلی که با حسین است

دلی که با حسین است

منم از حسین دم می زنم آتیش به عالم می زنم

 

من از حسین دم می زنم آتیش به عالم می زنم

 

اسم حسین یار منه دیوونگی کاره منه

 

من از حسین دم میزنم

انیس من دل و دلبر من

 

سرشت من همه تار و پود من

 

رکوع من سجود من

 

همه هستی من همه هستی من

 

خدا می دونه حسین است

حسین است

 

دل هرکی یه یاری داره

دل ما با حسین است

خدا می دونه  خدا می دونه

بهشت من حسین است

خدا می دونه.....................

 

اگه بخوام احساسم رو بگم غیر فابل وصف است نمی دونم شاید توی این ماه من یه حس خاصی پیدا می کنم .

نمی دونم شاید به خاطر ارادتی است که به آقام حسین دارم اگه بخوام بگم که چقدر کمکم کرده کم گفتم و شاید به خاطر همین است که .............

یادم می آد یک حاجت بزرگی داشتم و ازش خواستم و نظر کرده بودم که اگه براورده بشه 30 روز ماه محرم رو سیاپوش آقا بشم  ،اون نذر براورده شد و من الان 4 سال است که سیاپوش آقام هستم واین تا آخر عمر م ادامه خواهد داشت

می دونم که با اینکه خیلی اوضاع درونی و روحی ام به هم ریخته است اما با اومدن ماه محرم مطمئن هستم که حالم خوب خوب می شه

آخه آقا هیچ وقت منو نا امید نکرده است

یادم می یاد اولین باری که عشق توی وجودم جوونه زد و معنای عشق رو فهمیدم ماه محرم بود خونه ی مامان بزرگم غداداری بود به خاطر همین ایام ،تو هم یادته مگه نه مگه می شه یادت رفته باشه اولین باری که نگاه هامون تلاقی کرد مگه میشه یادت بره ،شاید بعد این قضیه بود که من بیشتر و بیشتر به آقا نزدیک شدم

وصفش غیر قابل توصیف است غیر فابل توصیف

آفاجونم به خدا به اندازه بی نهایت و به اندازه پهنای صحرای دلتنگی هام که حدی نداره دوستت دارمو توی این شب ازت می خوام همیشه سایه لطفت رو از من دریغ نکنی و همیشه ...............

و به همه کمک کنی همه  همه..............

فقط همین دیگه

این متن رو 11/6/84 نوشتم

تقدیم به مولایم حسین:

دیشب دیدم که آمدی

نه در خواب

که شاید بیداری

پر زنور بودی

سراسر سپیدی

و قامتت بسان سرو

رسیده به عرش آسمان

وقتی آمدی

اتاق چشمانم

پر از نور شد ،پر از نور

وقتی قدمهای پر صلابت ات را

به اتاق تاریک قلبم نهادی

دیدم

که چه سریع

همه جا

نور در نور شد

پر از نور

پر از استجابت

و آمدی

و تنها مرا نگریستی

تنها یک لحظه

یک لحظه

و من هم تنها

یک لحظه تو را دیدم

اما ناگهان

چه زود دیر شد

چه زود رفتی

و من چه عظیم دلتنگ شدم

اما

دانستم

که استجابتم کردی

دانستم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 21:36  توسط مرسا  | 

به نام خودش

می خواهم بنویسم ،سخت دلتنگم برای همه چیز دلتنگم و برای هیچ چیز هم

برای همه کس دلتنگم و برای هیچ کس

برای خودم سخت دلم می تپد و شاید هم نمی تپد

همه چیز را شاید از یاد برده ام ،نه شاید هم همه مرا از یاد برده اند

شاید

نمی دانم چرا دلم برای خندیدن پر می زند

تازه می خواستم کمی خوشحال باشم اما همه چیز با این اتفاق شوم بر هم ریخت

همه ،اینجا در نگاهشان تلاطم غم و ابهام را می توانی ببینی

گاهی همه سکوت می کنند و گاهی از فرط غم ،شادمانه می خندند.

و من که همه وجودم پر از غم غریبی بود، حال دیگر دچار طوفانی شده ام که مرا در خود غرق کرده !

نمی دانم گاهی ساعتها جایی را می نگرم، به این فکر می کنم که ای کاش زین پس من اولینی باشم که می روم...........

بارها هر شب از خدا می خواهم اگر اتفاقی می خواهد بیافتد، آن اتفاق شوم من باشم که می روم

من من من من!!!!!!!!1

حس می کنم همه وجودم می لرزد ،

دچار شده ام، به ترسی غریب که نمی شناسمش؟

ای کاش می شد با کسی حرف بزنم تنهایم تنها تنها

از آن شب شوم که رفت و همه را در در شگفتی گنگی گداشت، من هم حس می کنم دچار ترسی غریب شدم !

هرگز از خاطرم نمی رود آن شب را که جسم نحیفش را در آن نیمه شب شوم بر روی برانکاردی به سوی جایگاهی بردند که سرد سرد بود!

باور نمی کنید اگر بگویم که آن لحظه کلاغها قار قار کردند و بر آسمان بیمارستان پریدند!!

حس کردم قلبم از حرکت ایستاد ،

دلم می خواست فریاد بزنم اما اشکهایم نمی آمدند ؟

پر از ترسم، نمی شناسمش؟

 عجیب مرا در خود فرو برده!

 غریبانه گنگ این ترس شده ام!

می ترسم  می ترسم.........

تازه می خواستم کمی بخندم،

 کمی شاد باشم

تازه دلم پر از شوق بود

وای دستانم می لرزند و چشمانم اشک را تمنا می کنند اما نمی دانم چرا اشکهایم نمی آیند

شبها خواب بر چشمانم نمی آید ؟

آه که چقدر دلم تمنای بودن تو را می کند ،

اگر اکنون دیروز بود

شاید که نه،  حتما حرفهایت اشکهایم را سرازیر می کرد ..

و دستانم دیگر نمی لرزید..

کاش اکنون دیروز بود، تا تو هم کنارم بودی

تنهایم تنها تنها!!!!!!!1111111

خدای من بر من چه شده که اینگونه می لرزم ...

خدایا تازه می خواستم شاد باشم؟

تلاطمی همه وجودم را در بر گرفته؟

فقط ای کاش اکنون دیروز بود...

ای کاش اگر می خواهد زین پس اتفاقی شوم افتد آن اتفاق شوم رفتن من باشد،

من اولین باشم قبل از هر کسی،

اولین من باشم.

کاش می شد هرگز هیچ اتفاقی نیافتد .

کاش می شد زمان به عقب بر می گشت و دوباره باز سازی می شد،

کاش می شد اکنون دیروز بود و من تنها نبودم،

کاش می شد تو خودت بودی،

کاش می شد من مرسا بودم ،

کاش می شد

اکنون دیروز می شد ،

و زمان همینجا متوقف می شد.

همانجا متوقف می شد

می ترسم

می ترسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 21:5  توسط مرسا  | 

به انتظار نشسته بودم.........
از دور صدایی آمد.........
به سوی صدا برگشتم.........
راه افتادم به سوی صدا...
خبری نبود...
برگشتم..
یادداشتی روی تخته سنگی که نشسته بودم , بود....
رویش نوشته بود:
آمدم ........نبودی.

...

فقط همین دیگه.............

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:31  توسط مرسا  | 

 

سلام

اول از همه برای ظهور آقا دعا کنیم

دوم اینکه مراسم عموم تموم شد  . ولی یادش همیشه باقیست (خدایش بیامرزد)

و عین همیشه دلم گرفته...............

سوم نداره

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 18:1  توسط مرسا  |